|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
فقط نفس بکش ...
هیچوقت یادم نمیره که امروز دلتو شکوندن ...
لعنت به من که فکر می کردم آدمه ...
لعنت به اون که انقدر بی رحمه ...
نمیتونی کنار ِ اتفاقای مهم زندگیم باشی ...
تولد ِ "من" بود
تصمیم ِ اولمان را چرا
همیشه غلط می گیریم ...
قلب ِ عریانم را که دیدی
چنان خیال ِ بی خیالی ات را تخت کنی
که از خاطر ببری گذر ِ خیال ِ چشمانم را ...
قلب ِ من هم هدف بود ...
حواسم نباشه و نگام کنی ... :)
"خوبی" دید و عاشق نشد ...؟
"دوستت دارم" ؟؟؟
ماه، در جیب ِ من پنهان است
ستاره ها، لای ِ موهایم می درخشند
و این شعر، لالایی ِ جیرجیرک های ِ پشت ِ پنجره
فرض کن...
شب، در پناه ِ کوچه های ِ بازوانم قدم میزند
و زیر ِ لب می پرسد: "آرامش، کدام است؟"
سرت را روی سینه ام بگذار و بگو:
"آرامش، چهار دیواری ِ شانه های ِ مردی خسته است
که از راه می رسد، گرد و غبارش را می تکاند
و پناه ِ دلتنگی ِ زنی می شود که امنیت آن را
به صد قصر ِ بزرگ نمی فروشد..."
و دور دورهای مکررتان
اینجانب یک درس دو واحدی ناقابل را
با نمره ی "8" افتادندی . والسلام ...
زنده کن این قلب ِ مُرده را ...
"داداشم" نمیذاره باهات بیام بیرون ...
هنوز بودنت رو باور نکرده بودم
که دستات، دلمو لرزوند ...
ما را برای هم و خودش را برای ما
روز تا شب باهم،
شب تا صبح حرف ... :D
ساعت 2:30 میای پشت پنجره که منو ببینی
موقع رفتنت بوق میزنی از بس دیوونه ای ... :D