|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
کاش دنیای ما هم به سادگیه دنیای یا کریم ها بود!
همینقدر کوچک، همینقدر ساده، همینقدر زیبا :)
کاش میدانستی که «دست»،
هرگز نمیتواند کار «چشم» کند، بابا...
ای من به فدای لرزه ی «دستانت»
که برایت «چشم» است!!!
بیا معاوضه کنیم دارایی مان را!!!
عکس قاب شده ی چشمانت را می دهم
در عوضش قاب پر از نور چشمانت را میخواهم...
قمار میکنم به شرط «چشم»
اگر بردم چشمانت را برایم پیدا کن
اگر باختم چشمانم برای تو...
خدا مرا برای تو انار آفریده است
به دانه دانه ی غمی که هست در دلم قسم ...
سر در کلبه مان، حلقه ای رنگ به رنگ آویختیم
که بگوییم اینجا، گندمزاری ست که از آواز چکاوکش مسحوریم...
یا که شاید اینجا، باغ اناری ست که از تلالو سرخی شان مسروریم ...
ولی افسوس که در این گندمزار، مترسکی محصور است...
یا که شاید این باغ، باغ انار نیست دگر، متروک است...
یا یقینا اینجا، خانه ای منحوس است ...
گاهی خوشبختی خیلی کوچیکه...
به اندازه ی دو تا سایه، زیر نور ماه :)
اگه «تو» به دنیا نمیومدی
«من» تنهایی از پس این زندگی بر نمیومدم :)
قشنگترین خواهر و بهترین دوستم تولدت مبارک :)