تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...

من همیشه پر از حرف بودم

حتی وقتی حرفی نبود ...

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۱ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent

خسته شدم از

حرف زدن، دعوا کردن، داد زدن

تو خواب ...

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ ساعت 6:6 نويسنده 3ilent

-آدم تا دور نشه، قدر خیلی چیزارو نمیدونه ...

+مثلا چی...؟؟؟

-اینکه پیشمی :)

+ :)

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ ساعت 14:14 نويسنده 3ilent

-خاله...؟!!!

+جااان...؟

-خیلی دلم باست تنگ شده ...

+منم دلم باست تنگ شده :)))

-میدونی چقدر دلم باست تنگ شده ...؟

+چقدر دلت باسم تنگ شده ...؟

-اونقدر تنگ شده، دلم خب...

+خب...

-که هیشوخت نمیتونم خودمو معطل کنم تا تو بیای،

زود بیا ...


فَريـــ ـآد: عروسکی به نام راشين, دیالوگ
+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ ساعت 3:3 نويسنده 3ilent

دخترکی که روی تخت افتاده بود

پونزده سال داشت!!

قد بلند بود، با چشم و ابرویی زیبا ...

بیهوش شد ...

با خودم فکر میکردم چرا باید قبل از مرگش

من آن چشم های زیبا را ببینم؟؟؟

که تصویر بسته شدنش تا ابد مقابل چشمانم باشد؟؟؟

آن چشم های زیبا، با نگاه بکر و معصومانه ...

با نگاهی پر از ترس های دخترانه ...

به هوش آمد...

چشمان زیبایش آرام تر شده بود...

و دیگر لبخند میزد ...

راستی اسمش روژان بود :)


فَريـــ ـآد: بیمارستان طالقانی
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 20:20 نويسنده 3ilent

داشتنت باید مزه توت فرنگی بدهد

یا انار گلپر زده

یا آش رشته خانم جون تو غروب های جمعه

داشتنت باید بوی یاس رازقی بدهد

یا بوی خاک باران خورده

ما که نداشتیم!

اما داشتنت باید چیز خیلی قشنگی باشد ...

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent