|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
من همیشه پر از حرف بودم
حتی وقتی حرفی نبود ...
خسته شدم از
حرف زدن، دعوا کردن، داد زدن
تو خواب ...
-آدم تا دور نشه، قدر خیلی چیزارو نمیدونه ...
+مثلا چی...؟؟؟
-اینکه پیشمی :)
+ :)
-خاله...؟!!!
+جااان...؟
-خیلی دلم باست تنگ شده ...
+منم دلم باست تنگ شده :)))
-میدونی چقدر دلم باست تنگ شده ...؟
+چقدر دلت باسم تنگ شده ...؟
-اونقدر تنگ شده، دلم خب...
+خب...
-که هیشوخت نمیتونم خودمو معطل کنم تا تو بیای،
زود بیا ...
دخترکی که روی تخت افتاده بود
پونزده سال داشت!!
قد بلند بود، با چشم و ابرویی زیبا ...
بیهوش شد ...
با خودم فکر میکردم چرا باید قبل از مرگش
من آن چشم های زیبا را ببینم؟؟؟
که تصویر بسته شدنش تا ابد مقابل چشمانم باشد؟؟؟
آن چشم های زیبا، با نگاه بکر و معصومانه ...
با نگاهی پر از ترس های دخترانه ...
به هوش آمد...
چشمان زیبایش آرام تر شده بود...
و دیگر لبخند میزد ...
راستی اسمش روژان بود :)
داشتنت باید مزه توت فرنگی بدهد
یا انار گلپر زده
یا آش رشته خانم جون تو غروب های جمعه
داشتنت باید بوی یاس رازقی بدهد
یا بوی خاک باران خورده
ما که نداشتیم!
اما داشتنت باید چیز خیلی قشنگی باشد ...