|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
چادرمو کشیدم رو صورتمو گریه کردم.
شمع هامو روشن کردم، آب شدنشو نگاه کردم،
ولی هیچ آرزویی نکردم! چون فکر میکردم
خوشبخت ترین دختری هستم که آرزویی نداره...
وقتی میبینی کل زندگیت شده اون، تمام استقلالت داره گرفته میشه،
همه ی خواسته هات نادیده گرفته میشه و یواش یواش داری خودتو گم میکنی!
اونوقته که به خودت میای و میبینی به بهونه ی عشق و از خود گذشتن
چقدر ضعیف و کوچیک شدی و داری خودتو بی ارزش میکنی ...
عشق و دوست داشتن و از خود گذشتن و گذشت و همه ی چیزای دو نفره قشنگه،
به شرطی که متقابل باشه، به شرطی که به اندازه باشه، هر دو به یک اندازه سهیم باشن!
عشق من تا حالا تنهات نذاشته بودم و بدون تو جایی نرفتم، ولی گذشت هم حدی داره!
«گذشت از خودم» دیگه حدش تموم شده، امشب اولین قدم برگشت به خودم بود.
بهت گفته بودم اگه تو نمیتونی حالمو خوب کنی، خودم حالمو خوب میکنم ...
بهت قول میدم اگه بیای اینجا، مامانم اینجا نیست!
گفتم مگه مامانت باشه چه اتفاقی میفته؟!
به بغل دستیش گفت برو اونور
بعد یواشی گفت مگه با مامانم قهر نیستی؟!
- گفتم راشین دلم برات تنگ شده بود ...
گفت دلم درد میکنه دست رو دلم نذار :)
- میخواستم برم، گفت خاله بذار اول من برم بعد تو برو
آخه تو اول بری، دلم برات تنگ میشه ...
یدفعه تمام ذهنتو خالی میکنه از خودش و متمرکز میکنه روی اون حرکت ناگهانی!
انگار که اصلا شناخت و ذهنیتی ازش نداری و عشق زندگیت یهویی میون جمع
دستتو بگیره و محکم فشار بده میون انگشتاش ! دلت داغ میشه و ضربان قلبت تند میزنه
و حس میکنی بیشتر از قبل عاشقشی :)
یا اینکه بعد از عروسی ای که رفتیم، موقع برگشت به خونه، دم در تالار
دستامو میبوسه و تشکر میکنه از اینکه ما هم همچین خاطره ی قشنگی رو برای هم ساختیم.
همیشه میگه با افتخار کنارت راه میرم ...
یه تولد سبزآبی براش گرفتم :)
عشق و اشک سرد و لبخند بهش هدیه دادم :)
میگفت تا حالا کسی چند سال پشت سر هم
برام تولد نگرفته بود :(
میگفت شرمندم، خودت میدونی چرا ...
حیاط خانه ی پدریم، منقل و ذغال و کباب