|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
اصلا عاشقانه و احساسی نبود ...!
یه حس معمولی بود با فکری که درگیر کارش بود :(
ولی اونقدر بزرگ شدم که ناراحت نشم و بگم:
چیزی نشده، اونقدر فرصت داریم که حس های قشنگ بسازیم برای هم :)
مگه گناه من چی بود؟
خدایا دلمو به چیه این زندگی خوش کنم؟
خدایا تا کی باید دروغ بشنوم؟
خدایا تا کی تا کجا، بغض؟
خدایا تا کی تا کجا، تنهایی؟
بخشیدم ... که بخشیده شم!
بخشیدم ... که خدا هم منو ببخشه و از من بگذره!
آروم آروم از انگشتای پام تا نوک موهامو بوسه زد. نفسشو حبس کرد و به صدای نفسام گوش میکرد!
میخواست که نفساشو با نفسام یکی کنه، چند باری نفسامون پیش و پس شد ولی بالاخره با من نفس کشید.
منو محکم کشید توی بغلش و آروم تو گوشم حرف میزد. ما بین حرفاش فقط و فقط به تن بی جون خودم فکر میکردم!
به این فکر میکردم که چقدر زود پیر شدم، چقدر زود مردم، چقدر زود بود برای کشته شدن یه احساس رنگی دخترانه ...
هرچقدر منو محکم تر میگرفت میون بازوهاش، حس میکردم دارم ازش دورتر و دورتر میشم!
انگار که مرده بودم، مثل زن اثیری بوف کور! تنم سرد و لمس شده بود...
و اون با گرمای تنش، نه تنها نمیتونست جون دوباره بده به تن بی جونم، فقط سرمای تنمو بیشتر به رخم میکشید.
نمیدونستم کجام، نمیدونستم چی شد که به اینجا رسیدم! فقط میدونستم یه جایی میون مرگ و زندگی ام!
نه زنده ی زنده بودم و نه مرده ی مرده! توی یه خلسه ی غمناک، بی جون افتاده بودم، حتی دیگه درد نمیکشیدم!
نه درد داشتم، نه از درد به خودم می پیچیدم و نه دیگه زمینو چنگ میزدم!
یه دفعه توی خلسه ی خاکستری مطلق سرد و نمور و تاریکی که برای خودم ساخته بودم،
یه چیزی منو امیدوار کرد! امیدوار کرد به داشتن احساس، به زنده بودن، به زندگی کردن.
چیزی مثل سوز یه قطره اشک روی گونه های یخ زدم...
حس میکنم دیگه هیچی نمیتونه خوشحالم کنه ...
- حق داری ...
بدون اینکه منو بشناسه یا با من همکلام شده باشه
نگام کرد و گفت: گریه نکن، محکم باش ...
توی این جامعه ی کثیف، اگه محکم نباشی لِه میشی.
من مطمئنم مشکل تو حل میشه!
چون یه عاشق، بَدی هارو نمیبینه و عاشق تر میشه.
بی آغوش و بی بوسه ...
ولی خودشو نشون داد و همه چیو خراب کرد ...
فرق من و تو اینه که من سادم و اَدای آدمهای زرنگ رو در میارم
ولی تو زرنگی و اَدای آدمهای ساده رو در میاری ...
لیاقتِ تو، من نبودم! لیاقتِ تو، یکی مثلِ خودت بود.
نگات میکنمو میپرسم، چطور دلت اومد؟؟؟
مثلِ همه ی بچه ها بچگی کنم
مثلِ همه ی دخترا، دخترانگی
مثلِ همه ی زن ها، زنانگی ...
ولی همه چیزِ ما با بقیه فرق داشت!
سهمِ من از همه ی این ها، دَرد بود و تنهایی ...
که بتونم زودتر ببخشم، که بتونم اعتماد کنم
که دوباره از صفر همه چیو شروع کنم، حتی عشق رو ...
زمین را چَنگ میزند و گریه میکند، دهانش را میبندد و فریاد می کشد
او در تراسِ خانه اش سیگار می کشد ...
تناسخ یعنی شاخه های خُشکیده ی پیچکی بر دیوارِ آجری
که جایگاهِ اَمن و عاشقانه ی کبوتران چاهی شده است...
یه شبه همه چیمو از دست دادم
عشق، اعتماد، صداقت و...
دیگه هیچی ندارم :)
.
.
.
ولی همه چی رو خراب کرد ...