|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
آروم آروم از انگشتای پام تا نوک موهامو بوسه زد. نفسشو حبس کرد و به صدای نفسام گوش میکرد!
میخواست که نفساشو با نفسام یکی کنه، چند باری نفسامون پیش و پس شد ولی بالاخره با من نفس کشید.
منو محکم کشید توی بغلش و آروم تو گوشم حرف میزد. ما بین حرفاش فقط و فقط به تن بی جون خودم فکر میکردم!
به این فکر میکردم که چقدر زود پیر شدم، چقدر زود مردم، چقدر زود بود برای کشته شدن یه احساس رنگی دخترانه ...
هرچقدر منو محکم تر میگرفت میون بازوهاش، حس میکردم دارم ازش دورتر و دورتر میشم!
انگار که مرده بودم، مثل زن اثیری بوف کور! تنم سرد و لمس شده بود...
و اون با گرمای تنش، نه تنها نمیتونست جون دوباره بده به تن بی جونم، فقط سرمای تنمو بیشتر به رخم میکشید.
نمیدونستم کجام، نمیدونستم چی شد که به اینجا رسیدم! فقط میدونستم یه جایی میون مرگ و زندگی ام!
نه زنده ی زنده بودم و نه مرده ی مرده! توی یه خلسه ی غمناک، بی جون افتاده بودم، حتی دیگه درد نمیکشیدم!
نه درد داشتم، نه از درد به خودم می پیچیدم و نه دیگه زمینو چنگ میزدم!
یه دفعه توی خلسه ی خاکستری مطلق سرد و نمور و تاریکی که برای خودم ساخته بودم،
یه چیزی منو امیدوار کرد! امیدوار کرد به داشتن احساس، به زنده بودن، به زندگی کردن.
چیزی مثل سوز یه قطره اشک روی گونه های یخ زدم...