|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
به سُرخیِ این عشق قسم
که هیچ چیز نمیتواند ذره ای آن را کمرنگ کند ...
پیراهن قرمزم رو پوشیدم و موهامو خرگوشی بستم
یه رژ قرمز زدمو منتظر اومدنش شدم ...
دلشوره داشت ذره ذره از جونمو میخورد، میدونستم که
قراره یه اتفاقی بیفته ولی نمیتونستم باور کنم...
حتی وقتی که دیدمش باورم نشد، فکر میکردم دروغه!
.
.
.
میگفت همیشه بهترین باش
که حتی خیال خیانتم به ذهنش نیاد
چون از هر طرف نگاه کنه میگه زن من سر بود
وگرنه بهترین نباشی میگه زن من چی بوده؟
حق من بیشتر از زنمه ...
به شوهرت یاد بده و تو گوشش بخون وقتی
قلب زنتو تسخیر کردی احتیاجی به تجسس و نگرانی نداری
ولی تا زمانی که نگهبانش باشی بیشتر خستش میکنی
و اون به فکر فراره تا موندن پس با زبون بازی
و گاهی محکم بودن حرف خودت رو به عمل برسون
اینجوری توچشم شوهرتم بالا میری و میگه
زن من پخمه نیست که با چهارتا حرف خامش کنم
و برای گفتن هر حرفی قبلش فکر میکنه و میزان خودخواهیش
کاسته میشه، بهش بگو اگر من کوتاه میام وظیفم نیست لطفمه
پس لازمه گاهی هم تو توی زندگی به من لطف کنی شوهرجان.
خوابش میومد ولی از خوابش گذشت به خاطرم ...
هر روز بهتر از قبل میشه، خدایا هوامونو داشته باش :)
دلتنگ همین قدم زدن ساده بودم!
وقتی که دست توی دست هم
قدم های زنانمو به قدم های مردونت میرسونم :)