|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
باورم نشد که مرد محکمم رو، تکیه گاهم رو داغون و خسته
و پر از خون دیدم، دیگه پاهام توان ایستادن نداشت!
هیچ چیز نمیتونست آرومم کنه جز خودش.
جز آغوشِ مهربونش، جز بوسه های گرمش...
جز دستایِ مردونش، هیچی نمیتونست منو به خودم برگردونه!
چقدر نیاز داشتم فشار دستای مردونشو رو شونه هام که
بتونه زندم کنه و دوباره سرپام کنه ...
چرا نتونستم روی پاهام وایسم؟ نتونستم اشک نریزم؟
چرا نتونستم از درد به خودم نپیچم؟
چرا نمیتونستم دردمو داد بزنم و
فقط ساکت و بی جون اشک میریختم؟
چرا هیچ کاری از دستم بر نمیومد؟
چرا نمیتونستم زمانو برگردونم به عقب و جلوشو بگیرم؟
یا اونقدر بزنم جلو که این روزای لعنتی بگذره؟
چطور تونستم پاهای سردشو لمس کنم و از سردی پاهاش
سرد و یخ نشم و بمیرم؟
چطور تونستم تیکه تیکه ی شیشه های خرد شده ی
توی سرشو از سرش بیرون بکشم و هنوز زنده باشم؟!
من همون شب مُردم! همون شبی که خودمو تو آینه نگاه کردم
لبخند ماسیده ی صورتمو دیدم و زل زدم به چشمای خون
و سیاه روبروم، همون شب که با پشت دست رژ قرمزمو پاک کردم
موهامو باز کردم و لباس خونیشو بغل کردم و تا صبح گریه کردم!
من اون شب مُردم و فردای اون شب وقتی که مرد محکم من
با بوسه و لبخندش به من زندگی بخشید، زنده شدم ...