|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
سلفی، سه تا نون سنگک کوچولو، شمامه
کلافگی، قهر، فرغون، کفش سرپا، شلوار قرمز، غر
گشنگی، املت، عذاب وجدان، آب یخ، آلوچه، وسطی :)
دخترها، مادری کردن را از همان کودکی یاد میگیرند!!!
از همان وقتی که عروسک خود را به آغوش میکشند، شیرش میدهند
دعوایش میکنند، تنبیهش میکنند، به او آرامش میدهند
به چشمانش لبخند میزنند، قربان صدقه اش میروند
و سپس به روی پاهای کوچکشان، برایش لالایی میخوانند :)
خدایا تا وقتی نفس میکشیم
هر روزمونو با صدای خنده ی عزیزامون شب کنیم :)
بدم از خودم اومد که نفهمیدمش
که باهاش تند شدم تو جمع
هرچی باشه مادره ...
نفهمیدیم کی؟ نفهمیدیم کجا؟؟
ولی همون موقع ها که ما حواسمون نبود
همون موقع تو سرما، تو گرما، تو بارون، تو آفتاب ...
با دستاش معجزه میکاشت تو گلدونا :)
بعد تک تکشو با ذوق نشونمون میداد ...
دلبری کردن برای دلبرم، دیوانگیست
دلبر یک دلبر دیوانه بودن، عاشقیست ...