|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
سلام ناردونه ی مامان
دلبر لپ اناری کوچک من :)
میبینی دخترکم؟
دیگر نه پدری، پدری کردن میداند
و نه مادری، مادری کردن!!!
دیگر هیچ چیز سر جای خود نمانده.
حتی آمدن تو هم به این دنیا خودخواهی ست...
خودخواهی دو آدم، برای فرار از روزمرگی های زندگی.
قلب من، عمر من، عشق من...
من نمیخواهم خودخواه باشم، من میخواهم عاشق باشم
تورا به خدا، تورا به عشقی که خدا بین و منو تو گذاشته
برای اینکه عشق، عشق بماند به این دنیا نیا...
دلم واسه ی خودم
وقتی که مثل بچه ها توی کمد قایم میشدم
تا ترس از دست دادنم رو تو صداش بشنوم
تنگ شده ...
آدم خسته هیچ نمی خواهد...
فقط دلش میخواهد
دست خودش را بگیر
فقط برود...
جایی که قرار نیست
هیچوقت، هیچ کس، هیچ کجا
پیدایش کند ...