تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...

خون می گرید دلم...

بر آن برگی، که در بهار ...

می گردد خشک ...


فَريـــ ـآد: شاعر بردیا امین افشار
+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 12:12 نويسنده 3ilent

اگه ماهی تنگ، پر پرواز داشت ...!

شاید میتونست از قفسش، رها بشه ...!


فَريـــ ـآد: عنوان ناشناس
+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 16:16 نويسنده 3ilent

گرد و غبارهای دلمونو

کی تمیز میکنه ...؟

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 23:23 نويسنده 3ilent

یه «زن» نیاز داره که

نیاز داشته باشه به «مردش» ...

ولی وقتی بی نیازه، وقتی بیش از حد قویه!

حالش از خودش بهم میخوره ...

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 21:23 نويسنده 3ilent

یک شبی که نمیدانم کدام شب...

حتی نمیدانم، چند دقیقه، چند ساعت،

چند ماه و چند سال بعد خواهد بود!

تو آنقدر در دلم کوچک خواهی شد که ...

یک شبی مثل امشب که دلگیر باشم و زورم به دل بیچاره ام برسد.

مینشینم لبه ی حوض تنهایی و همینطور پریشان و بی نوا

در حالی که بغض، امانم را بریده و با چشمانی پف کرده

و با دستانی بی رحم، دلم را غربال میکنم!

و بی آنکه بدانم، ناگهان از میان سوراخ های سرندم،

خواهی افتاد...

و آن روز ...

عجب روز ترسناکی خواهد بود...

وای از آن روزی که دیگر «دوستت نداشته باشم»...

وای از آن روز...

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 1:1 نويسنده 3ilent

کاش تو زندگی بعدی

حق انتخاب داشته باشیم ...

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent

نه فهمیدیم بچگی کردن چیه...!

نه طعم نوجوونی رو چشیدیم...!

نه شور و حال جوونی داشتیم...!

نه دخترانگی کردیم ...!

وقتی تو آینه خودمونو نگاه کردیم

دیدیم به سی سالگی نرسیدیم

ولی چقدر پیر شدیم ...!!!


فَريـــ ـآد: ماه شب 14
+ تاريخ سه شنبه نهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22:22 نويسنده 3ilent