|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
گرد و غبارهای دلمونو
کی تمیز میکنه ...؟
یه «زن» نیاز داره که
نیاز داشته باشه به «مردش» ...
ولی وقتی بی نیازه، وقتی بیش از حد قویه!
حالش از خودش بهم میخوره ...
یک شبی که نمیدانم کدام شب...
حتی نمیدانم، چند دقیقه، چند ساعت،
چند ماه و چند سال بعد خواهد بود!
تو آنقدر در دلم کوچک خواهی شد که ...
یک شبی مثل امشب که دلگیر باشم و زورم به دل بیچاره ام برسد.
مینشینم لبه ی حوض تنهایی و همینطور پریشان و بی نوا
در حالی که بغض، امانم را بریده و با چشمانی پف کرده
و با دستانی بی رحم، دلم را غربال میکنم!
و بی آنکه بدانم، ناگهان از میان سوراخ های سرندم،
خواهی افتاد...
و آن روز ...
عجب روز ترسناکی خواهد بود...
وای از آن روزی که دیگر «دوستت نداشته باشم»...
وای از آن روز...
کاش تو زندگی بعدی
حق انتخاب داشته باشیم ...
نه فهمیدیم بچگی کردن چیه...!
نه طعم نوجوونی رو چشیدیم...!
نه شور و حال جوونی داشتیم...!
نه دخترانگی کردیم ...!
وقتی تو آینه خودمونو نگاه کردیم
دیدیم به سی سالگی نرسیدیم
ولی چقدر پیر شدیم ...!!!