تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...

یک شبی که نمیدانم کدام شب...

حتی نمیدانم، چند دقیقه، چند ساعت،

چند ماه و چند سال بعد خواهد بود!

تو آنقدر در دلم کوچک خواهی شد که ...

یک شبی مثل امشب که دلگیر باشم و زورم به دل بیچاره ام برسد.

مینشینم لبه ی حوض تنهایی و همینطور پریشان و بی نوا

در حالی که بغض، امانم را بریده و با چشمانی پف کرده

و با دستانی بی رحم، دلم را غربال میکنم!

و بی آنکه بدانم، ناگهان از میان سوراخ های سرندم،

خواهی افتاد...

و آن روز ...

عجب روز ترسناکی خواهد بود...

وای از آن روزی که دیگر «دوستت نداشته باشم»...

وای از آن روز...

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 1:1 نويسنده 3ilent