|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
یک شبی که نمیدانم کدام شب...
حتی نمیدانم، چند دقیقه، چند ساعت،
چند ماه و چند سال بعد خواهد بود!
تو آنقدر در دلم کوچک خواهی شد که ...
یک شبی مثل امشب که دلگیر باشم و زورم به دل بیچاره ام برسد.
مینشینم لبه ی حوض تنهایی و همینطور پریشان و بی نوا
در حالی که بغض، امانم را بریده و با چشمانی پف کرده
و با دستانی بی رحم، دلم را غربال میکنم!
و بی آنکه بدانم، ناگهان از میان سوراخ های سرندم،
خواهی افتاد...
و آن روز ...
عجب روز ترسناکی خواهد بود...
وای از آن روزی که دیگر «دوستت نداشته باشم»...
وای از آن روز...