|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
یه قلب و یه انار که توی دل هرکدومشون
جای خالیه یه قلب دیگه بود گذاشتم :)
توی جیب اون بالا سمت چپ،
درست روی قلبش، یه قرآن گذاشتم :)
براش گُل گرفتم، خوشحالش کردم :)
برای تو چقدر قشنگه ...
اومد سرِ سفره ی هفت سینمون، مُرد ...
دیر وقت از سرِ کار اومد، برام یه شاخه رُزِ قرمز گرفته بود
با یه نامه، پُر از احساس! نامه رو خوندم و کُلی گریه کردم
و بین اَشک هام مدام تکرار میکردم که این
بهترین هدیه ایِ که تاحالا گرفتم ...
.
.
.