تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...

این شهر...

حال و هوای عید ندارد دیگر ...


فَريـــ ـآد: سال نو مبارک
+ تاريخ جمعه یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent |

-من چطوری تونستم انقدر دووم بیارم ...؟!

+چون عاشق بودی ...

-کاش نبودم ...!

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:22 نويسنده 3ilent

اگه بود که امروز صبح،

باید هزار بار زنده میشدم ...

+ تاريخ شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 10:10 نويسنده 3ilent

از کل دنیا الان فقط یه فنجون چایی میخوام :)

یه چایی با عطر هل و دارچین، با چند تا غنچه ی گل سرخ

توی فنجون کمر باریک، با یه نبات گوشه ی زیر فنجونم ...

یه چایی تو تراس، توی خنکای بهاری ...

که باد نم نمای ریز بارونو با خودش بیاره سمت صورتم ...

چشمامو ببندم و با تک تک روزنه های پوستم نفس بکشم این هوا رو

نفس بکشم بوی خاک‌بارون خورده رو، نفس بکشم عطر هل و دارچین رو!

و به تعداد انگشت شماری از پشت بوم های کوتاهی که باقی مونده

زل بزنم و مثل بچگی هام تصور کنم، هر خونه ای چه حالی داره!

+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 14:14 نويسنده 3ilent

باید بیشتر «خودمو»

دوست داشته باشم ...

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:23 نويسنده 3ilent

خواب هام ...

بوی بچه میدن :)))

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 13:13 نويسنده 3ilent

- تو چقدر حیف شدی تو اینا ...

+ اووووووهووووم :(

+ تاريخ پنجشنبه سوم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 8:8 نويسنده 3ilent

گرد و غبارهای دلمونو

کی تمیز میکنه ...؟

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 23:23 نويسنده 3ilent

یه «زن» نیاز داره که

نیاز داشته باشه به «مردش» ...

ولی وقتی بی نیازه، وقتی بیش از حد قویه!

حالش از خودش بهم میخوره ...

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 21:23 نويسنده 3ilent

یک شبی که نمیدانم کدام شب...

حتی نمیدانم، چند دقیقه، چند ساعت،

چند ماه و چند سال بعد خواهد بود!

تو آنقدر در دلم کوچک خواهی شد که ...

یک شبی مثل امشب که دلگیر باشم و زورم به دل بیچاره ام برسد.

مینشینم لبه ی حوض تنهایی و همینطور پریشان و بی نوا

در حالی که بغض، امانم را بریده و با چشمانی پف کرده

و با دستانی بی رحم، دلم را غربال میکنم!

و بی آنکه بدانم، ناگهان از میان سوراخ های سرندم،

خواهی افتاد...

و آن روز ...

عجب روز ترسناکی خواهد بود...

وای از آن روزی که دیگر «دوستت نداشته باشم»...

وای از آن روز...

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 1:1 نويسنده 3ilent

کاش تو زندگی بعدی

حق انتخاب داشته باشیم ...

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent

نه فهمیدیم بچگی کردن چیه...!

نه طعم نوجوونی رو چشیدیم...!

نه شور و حال جوونی داشتیم...!

نه دخترانگی کردیم ...!

وقتی تو آینه خودمونو نگاه کردیم

دیدیم به سی سالگی نرسیدیم

ولی چقدر پیر شدیم ...!!!


فَريـــ ـآد: ماه شب 14
+ تاريخ سه شنبه نهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 22:22 نويسنده 3ilent

کاش میرفتی یه جایی

تا چشم کار میکرد

آدمیزاد نبود ...

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ ساعت 23:23 نويسنده 3ilent

+دلت برام تنگ میشه...؟

-بستگی داره چی ازت یادم بیاد ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:21 نويسنده 3ilent

دیشب خوابشو دیدم...

خواب کسی که تو بیداری ندیدم...!

+ تاريخ سه شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:21 نويسنده 3ilent

یه زن وقتی میفهمه

زنانگی چیه

که «مادر» بشه ...


فَريـــ ـآد: پچ پچ
+ تاريخ جمعه بیست و سوم دی ۱۴۰۱ ساعت 15:15 نويسنده 3ilent

زن ها...

با کسی بیشتر حرف میزنند

که بیشتر دوستش دارند ...

...

زن ها...

با کسی که بیشتر دوستش دارند

بیشتر حرف میزنند ...


فَريـــ ـآد: پچ پچ
+ تاريخ یکشنبه هجدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 19:19 نويسنده 3ilent

دیدی یه وقتایی که فکر میکنی خیلی قوی هستی

دقیقا، همون لحظه، یهویی کم میاری!!!

دلت میخواد زار زار به حال خودت گریه کنی...

من دقیقا تو اون حالم ...

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent

دلتنگی اینجوریه که

هرچی بیشتر میگذره،

بیشتر میشه ...

+ تاريخ جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ ساعت 11:11 نويسنده 3ilent

قبل تر ها، سختی های زندگی رو

«تنهایی» که میگذروندم، کم میاوردم !!!

اما حالا، وقتی «تنهایی» از پسش بر میام

به خودم افتخار میکنم ...

گمونم بزرگ شدن همین باشه ...

+ تاريخ چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent

من همیشه پر از حرف بودم

حتی وقتی حرفی نبود ...

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۱ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent

خسته شدم از

حرف زدن، دعوا کردن، داد زدن

تو خواب ...

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ ساعت 6:6 نويسنده 3ilent

-آدم تا دور نشه، قدر خیلی چیزارو نمیدونه ...

+مثلا چی...؟؟؟

-اینکه پیشمی :)

+ :)

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ ساعت 14:14 نويسنده 3ilent

-خاله...؟!!!

+جااان...؟

-خیلی دلم باست تنگ شده ...

+منم دلم باست تنگ شده :)))

-میدونی چقدر دلم باست تنگ شده ...؟

+چقدر دلت باسم تنگ شده ...؟

-اونقدر تنگ شده، دلم خب...

+خب...

-که هیشوخت نمیتونم خودمو معطل کنم تا تو بیای،

زود بیا ...


فَريـــ ـآد: عروسکی به نام راشين, دیالوگ
+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ ساعت 3:3 نويسنده 3ilent

دخترکی که روی تخت افتاده بود

پونزده سال داشت!!

قد بلند بود، با چشم و ابرویی زیبا ...

بیهوش شد ...

با خودم فکر میکردم چرا باید قبل از مرگش

من آن چشم های زیبا را ببینم؟؟؟

که تصویر بسته شدنش تا ابد مقابل چشمانم باشد؟؟؟

آن چشم های زیبا، با نگاه بکر و معصومانه ...

با نگاهی پر از ترس های دخترانه ...

به هوش آمد...

چشمان زیبایش آرام تر شده بود...

و دیگر لبخند میزد ...

راستی اسمش روژان بود :)


فَريـــ ـآد: بیمارستان طالقانی
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 20:20 نويسنده 3ilent

وقتایی که اینجا بودمو مینوشتم

دقیقا خود خود خودم بودم...

از وقتی که دیگه ننوشتم یه آدم دیگه شدم!

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 14:14 نويسنده 3ilent

این روزا همه پر از حرفن

دو تا گوش شنوا خیلی کم شده ...

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 12:12 نويسنده 3ilent

فربه شدن چه سهل و لاغر شدن چه صعب است ...


فَريـــ ـآد: عنوان فردوسی
+ تاريخ جمعه بیست و چهارم دی ۱۴۰۰ ساعت 1:1 نويسنده 3ilent

میگفت: خاطرات تلخ هیچوقت فراموش نمیشن :(

یه زمستون دیگه م گذشت ...


فَريـــ ـآد: یلدا مبارک, بهشت فیروزه ای
+ تاريخ سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ ساعت 23:23 نويسنده 3ilent

یلدا...

دخترکی ست با گیسوانی پر از شکوفه های انار!

که آسمان را در آغوش گرفته و صورت همچون ماهش می درخشد.


فَريـــ ـآد: یلدا مبارک
+ تاريخ سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ ساعت 22:22 نويسنده 3ilent