|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
-من چطوری تونستم انقدر دووم بیارم ...؟!
+چون عاشق بودی ...
-کاش نبودم ...!
اگه بود که امروز صبح،
باید هزار بار زنده میشدم ...
از کل دنیا الان فقط یه فنجون چایی میخوام :)
یه چایی با عطر هل و دارچین، با چند تا غنچه ی گل سرخ
توی فنجون کمر باریک، با یه نبات گوشه ی زیر فنجونم ...
یه چایی تو تراس، توی خنکای بهاری ...
که باد نم نمای ریز بارونو با خودش بیاره سمت صورتم ...
چشمامو ببندم و با تک تک روزنه های پوستم نفس بکشم این هوا رو
نفس بکشم بوی خاکبارون خورده رو، نفس بکشم عطر هل و دارچین رو!
و به تعداد انگشت شماری از پشت بوم های کوتاهی که باقی مونده
زل بزنم و مثل بچگی هام تصور کنم، هر خونه ای چه حالی داره!
باید بیشتر «خودمو»
دوست داشته باشم ...
خواب هام ...
بوی بچه میدن :)))
- تو چقدر حیف شدی تو اینا ...
+ اووووووهووووم :(
گرد و غبارهای دلمونو
کی تمیز میکنه ...؟
یه «زن» نیاز داره که
نیاز داشته باشه به «مردش» ...
ولی وقتی بی نیازه، وقتی بیش از حد قویه!
حالش از خودش بهم میخوره ...
یک شبی که نمیدانم کدام شب...
حتی نمیدانم، چند دقیقه، چند ساعت،
چند ماه و چند سال بعد خواهد بود!
تو آنقدر در دلم کوچک خواهی شد که ...
یک شبی مثل امشب که دلگیر باشم و زورم به دل بیچاره ام برسد.
مینشینم لبه ی حوض تنهایی و همینطور پریشان و بی نوا
در حالی که بغض، امانم را بریده و با چشمانی پف کرده
و با دستانی بی رحم، دلم را غربال میکنم!
و بی آنکه بدانم، ناگهان از میان سوراخ های سرندم،
خواهی افتاد...
و آن روز ...
عجب روز ترسناکی خواهد بود...
وای از آن روزی که دیگر «دوستت نداشته باشم»...
وای از آن روز...
کاش تو زندگی بعدی
حق انتخاب داشته باشیم ...
نه فهمیدیم بچگی کردن چیه...!
نه طعم نوجوونی رو چشیدیم...!
نه شور و حال جوونی داشتیم...!
نه دخترانگی کردیم ...!
وقتی تو آینه خودمونو نگاه کردیم
دیدیم به سی سالگی نرسیدیم
ولی چقدر پیر شدیم ...!!!
کاش میرفتی یه جایی
تا چشم کار میکرد
آدمیزاد نبود ...
+دلت برام تنگ میشه...؟
-بستگی داره چی ازت یادم بیاد ...
دیشب خوابشو دیدم...
خواب کسی که تو بیداری ندیدم...!
زن ها...
با کسی بیشتر حرف میزنند
که بیشتر دوستش دارند ...
...
زن ها...
با کسی که بیشتر دوستش دارند
بیشتر حرف میزنند ...
دیدی یه وقتایی که فکر میکنی خیلی قوی هستی
دقیقا، همون لحظه، یهویی کم میاری!!!
دلت میخواد زار زار به حال خودت گریه کنی...
من دقیقا تو اون حالم ...
دلتنگی اینجوریه که
هرچی بیشتر میگذره،
بیشتر میشه ...
قبل تر ها، سختی های زندگی رو
«تنهایی» که میگذروندم، کم میاوردم !!!
اما حالا، وقتی «تنهایی» از پسش بر میام
به خودم افتخار میکنم ...
گمونم بزرگ شدن همین باشه ...
من همیشه پر از حرف بودم
حتی وقتی حرفی نبود ...
خسته شدم از
حرف زدن، دعوا کردن، داد زدن
تو خواب ...
-آدم تا دور نشه، قدر خیلی چیزارو نمیدونه ...
+مثلا چی...؟؟؟
-اینکه پیشمی :)
+ :)
-خاله...؟!!!
+جااان...؟
-خیلی دلم باست تنگ شده ...
+منم دلم باست تنگ شده :)))
-میدونی چقدر دلم باست تنگ شده ...؟
+چقدر دلت باسم تنگ شده ...؟
-اونقدر تنگ شده، دلم خب...
+خب...
-که هیشوخت نمیتونم خودمو معطل کنم تا تو بیای،
زود بیا ...
دخترکی که روی تخت افتاده بود
پونزده سال داشت!!
قد بلند بود، با چشم و ابرویی زیبا ...
بیهوش شد ...
با خودم فکر میکردم چرا باید قبل از مرگش
من آن چشم های زیبا را ببینم؟؟؟
که تصویر بسته شدنش تا ابد مقابل چشمانم باشد؟؟؟
آن چشم های زیبا، با نگاه بکر و معصومانه ...
با نگاهی پر از ترس های دخترانه ...
به هوش آمد...
چشمان زیبایش آرام تر شده بود...
و دیگر لبخند میزد ...
راستی اسمش روژان بود :)
وقتایی که اینجا بودمو مینوشتم
دقیقا خود خود خودم بودم...
از وقتی که دیگه ننوشتم یه آدم دیگه شدم!
این روزا همه پر از حرفن
دو تا گوش شنوا خیلی کم شده ...
میگفت: خاطرات تلخ هیچوقت فراموش نمیشن :(
یه زمستون دیگه م گذشت ...
یلدا...
دخترکی ست با گیسوانی پر از شکوفه های انار!
که آسمان را در آغوش گرفته و صورت همچون ماهش می درخشد.