|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
ولی چرا تو بعضی آدمها پیدا نمیشه ...؟!
چالوس، آشکده ی عمو مجید ...
حس میکنم هر کسی با هر پوشش و با هر اعتقادی وقتی که از این در میاد تو و وارد این بهشت میشه مثل بچه ای که هیچ گناهی نداره، پاک و معصوم میشه!
انگار که از این در پاتو بیرون بذاری دوباره ناپاکی و کثیفی ها شروع میشه.
هر کدوم از ماها که اومدیم اینجا دلمونو دستمون گرفتیم و با خودمون آوردیم، تک به تک دلهایی که میان پیشت یه گوشه از حرمت جا مونده!
دل منم الان همونجاست درست زیر پای یکی از زائرات ...
واقعا چطور میتونم از آرامش اینجا، از پاکیش، از عطرش
از فرشهای آویزون به در، از گنجشک هایی که از سرما بهت پناه آوردن دل کند و رفت ...؟!
قسمت دادم به دنیای تاریک بابام
به زنانگی فراموش شده ی مامان
قسمت دادم به تنهایی و بی کسیم
قسمت دادم به دلی که شکست
به حسرت هایی که تو دلم موند
حال دلمو خوب کن ...