|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
منــ ـَم آن دخترکـــ ِ زخمـــ ــ ـ خورده ...
که نهـ نایِ نالهـ و فريـــ ــ ـاد دارد و نهـ تابــ ِ ســـ ــ ـکوتـــ ــ ـ ...
که نهـ پایِ رفتنـــ ــ ـ دارد و نهـ دلـــ ِ ماندنـــ ــ ـ ...
منــ ـَم آن زخمـــ ــ ـی ام ,
که در گوشهـ ای از خرابهـ هایِ اين شهرِ خاکســ ـتری ,
آنقدر در خودش می پيچد تا خاکســتر شود ...
منــ ـَم آن مُرده ای ,
که تنها از گرمــ ـی اَشکــ ـهايش می شود زندهـ بودنش را فهميد ...