|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
مثلِ بچه ها پشتِ در قایم شدم و سرمو کج کرده بودمو
با مظلومانه ترین شکلِ ممکن نگاش میکردم و اعتراف میکردم.
کلی غُر زد، منم خودمو مظلوم کرده بودم که دلش بسوزه.
میگفت من چجوری برم سرِ کار تورو تنها بذارم؟
یه هفته برو خونه ی مامانِ من، یه هفته برو خونه ی مامانِ خودت.
اینجوری خیالم راحت تره :)
میگفت خوبه راه رفتی شکوندیش، فردا اگه بخوای جارو
یا گردگیری کنی چی؟ واسه زبون درازی یه متر زبون داری
ولی موقع کار کردن دست و پات مثلِ شیلنگه :)
میگفت گلدون شکست فدایِ سرت، خونمون چوبیه.
تا برمیگردم دست به گاز نزنی ها :D