تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
تو اتاق نشسته بود، درِ اتاق نیمه باز بود.

مثلِ بچه ها پشتِ در قایم شدم و سرمو کج کرده بودمو

با مظلومانه ترین شکلِ ممکن نگاش میکردم و اعتراف میکردم.

کلی غُر زد، منم خودمو مظلوم کرده بودم که دلش بسوزه.

میگفت من چجوری برم سرِ کار تورو تنها بذارم؟

یه هفته برو خونه ی مامانِ من، یه هفته برو خونه ی مامانِ خودت.

اینجوری خیالم راحت تره :)

میگفت خوبه راه رفتی شکوندیش، فردا اگه بخوای جارو

یا گردگیری کنی چی؟ واسه زبون درازی یه متر زبون داری

ولی موقع کار کردن دست و پات مثلِ شیلنگه :)

میگفت گلدون شکست فدایِ سرت، خونمون چوبیه.

تا برمیگردم دست به گاز نزنی ها :D


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, عاشقانه های صورتی, پچ پچ
+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 19:19 نويسنده 3ilent