|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
خانه ای دارد گرم تر از خورشيد ...
که هر روز صبح عطر چايی و گل های نرگســ ـَش , آسمان و زمين را پُر ميکند ...
صندلی چوبیِ قديمی اش را روبروی ساعت ديواری اش می گذارد,
بر آن می نشيند و در ساعت خيره می ماند و تک به تک دقايق را انتظار ميکشد ...
هر چه بيشتر اين عقربه ها دور هم ميگردند , دل آسمان هم بيشتر تيره و تار می شود ...
ناگهان تاب نمی آورد و از جايش بلند می شود , چادرِ مشکیِ زَر دارش را سر می کند ...
که خودش به دنبال پنهان شده اش برود ...
تا که در را باز می کند , دل رفتن ندارد ...
با خودش می گويد : نکند وقتی که من نيستم کسی بيايد و در اين خانه را بزند ...
بازهم روی صندليش می نشيند و با ثانيه به ثانيه اش را با دلگيری می گذراند ...
تا روزی که عاشقان واقعی در اين خانه را بزنند ...
تا روزی که ديگر تنها نرود به استقبال پنهان شده اش ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✗اين جمعه هم گذشتـــ ــ ـ , "تـــ ــ ـو" اما نيامدی ...