تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
در بام هر خانه ای , خاطراتـــ ــ ـ سرگردانـــ ــ ـی پرسه می زنند ...

که شبـــ ــ ـها سراغ دخترکان پريشانـــ ــ ـ شهر می روند ,

خوابـــ ــ ـ را از چشمـــ ــ ـانشان می ربايند ,

و سکوت خلسه هايشان را در هم می شکنند ...

آن دورتر ها در ميان خلسه هايم چه کسی پرسه ميزند ,

که صدای قدم هايش گوشهايم را کَر کرده ...؟

می شود بيايی نزديکتر تا ببينمت ...؟

حالا که ديگر بينمان جاده ای نيست , چرا به اين سمت ديوار نمی آيی ...؟

حالا که کنارم هستی , چرا آن دور ايستاده ای  ...؟

آخر از آن دور چگونه ميتوان صدایِ احساســـ ــ ـ دخترکـــ ـی را شنيد ...؟

نزديکـــ ـتر بيا ...

نزديکـــ ـتر بيا ... تا باز هم زير بارانـــ ــ ـ , خاطراتـــ ــ ـ را از بام اين خانه جارو کنيم ...

آخر ميدانی ...؟

هر شبـــ ــ ـ از اين سقفـــ ــ ـ سوراخـــ ــ ـ ,

خاطراتـــ ــ ـ يخ زده می چکد بر چشمانـــ ــ ـ تبـــ ــ ـ دارم ...

و منـــ ــ ـ از صدای چک چکـــ ـشان ,

در اين خانه ی سرد و تاريکـــ ــ ـ عجيب ميترســـ ـَم ...

نزديکـــ ــ ـتر بيا ...

و با خودت يک فانوســـ ــ ـ و يک آغوشـــ ــ ـ گرمـــ ــ ـ برايم بياور ... 

ديگر طاقت اين سياهـــ ــ ـی و سَـــ ــ ـرما را ندارمـــ ــ ـ ...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, برادری که هميشه کم دارمش
+ تاريخ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 22:22 نويسنده 3ilent