|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
که نتوانستند آن طور که بايد اَنگشتانـــ ـِشان را در ميان مـــ ــ ـوهايت برقصـــ ـانند ...
که نتوانستند غوغـــ ـايی , آشوبـــ ـی , جنگـــ ـی در دلـــ ــ ـَت به پا کنند ...
که نتوانستند وِردی , ســـ ــ ـحری , جـــ ــ ـادويی بخوانند ...
بميرم برای دستانـــ ــ ـ سادهـ اَم ...
که نتوانستند خاطرهـ ای از خودشان برايـــ ـَت بسازند ...
بميرم برای دستانـــ ــ ـ تنهـــ ـايم ...
بميرم ...
بميرم ...
بميرم ...