|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
تو بیابون یهو بویِ یه عطر اومد ...
یه عطرِ نزدیک جفتمون سلام دادیم و بغض کردیم.
میگفت اسمشم لرزه میندازه به تنِ آدم
کاش زودتر ظهور کنه که این زندگی تموم شه.
گفتم انقدر خسته ای از زندگی با من؟!
گفت خستگیم از زندگیِ با تو نیست، کلا میگم
اگه ظهور کنه همه ی این جنگ و بَدی ها تموم میشه ...