تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
توی جاده که میرفتیم به سمتش

تو بیابون یهو بویِ یه عطر اومد ...

یه عطرِ نزدیک جفتمون سلام دادیم و بغض کردیم.

میگفت اسمشم لرزه میندازه به تنِ آدم

کاش زودتر ظهور کنه که این زندگی تموم شه.

گفتم انقدر خسته ای از زندگی با من؟!

گفت خستگیم از زندگیِ با تو نیست، کلا میگم

اگه ظهور کنه همه ی این جنگ و بَدی ها تموم میشه ...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, عاشقانه های صورتی, تو همون حس غريبی, سفرنامه
+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 16:16 نويسنده 3ilent