|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
چه روزی بود؟ از کدوم ماه ...؟!
راست راستی انگار فراموشش کرده بودم.
ولی پیداش کردم، نمیخواستم که گُمِش کنم!
جمعه ی خیلی بَدی بود، همون جمعه ای که داد زدیم
دعوا کردیم، کتک خوردم، گریه کردم، تنها موندم ...
هیچکدوم از اینا به اندازه ی آخریش دَرد نداشت ...
بگذریم اون جمعه شوم بود ولی باید میبود!
باید میبود که مارو اینطور عاشق تر از قبل کنه.
خدایا شکرت ...