|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
از اين کوچه عطر شعر عاشقانه می آيد ...
نوای ساز دخترکی از آن خانه می آيد ...
کنار اين ديوار سپيد و پرچين بلند ...
ندای خوش از صدای صادقانه می آيد ...
وای عود و چنگش می بردم به سوی خيال ...
خدای بخواهد ز يار گم شده ام نشانه می آيد ...
چو می رسم به يار سفر کرده در عالم خواب ...
ز شش جهتم ساغی و ساغر و پيمانه می آيد ...
چگونه ره بسپارم از اين خيال عزيز ...
که از لب چون شکرش هزار فسانه می آيد ...
مدام مست می سازد مشام رهگذرانش را ...
| قسم که از حياط خانه بوی گلخانه می آيد ... |
به روشنی نديده کس رخ چون گل عذارش را ...
ولی شنيده ام که مه صفت از افق شبانه می آيد ...
گرچه نهاده مُهر سکوت بر لب خويش ...
ولی ز قلمش ترنم و سرود و ترانه می آيد ...