تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
دلم ميخواهد اينجا هم باران ببارد...

اينجا که مردمش خاکستری هستند!!!

اينجا که کبوترهايش سياه...

و کلاغهايش سالها قبل مُرده اند!!!

کلاغها در راه داستان مادر بزرگ ها مُردند...

همان مادر بزرگی که هيچگاه نگذاشت کلاغ به خانه اش برسد...

کلاغ در راه مُرد... بچه کلاغ گرسنه مُرد... کلاغ مادر چشم انتظار مُرد...

اين کجايش انصاف است که هر تشنه ای را از آب دور کنيم؟؟؟

کجايش انصاف است که هميشه کلاغها را در راه و منتظر...

و کبوتر ها را سفيد و عاشق بنويسيم؟؟؟

مگر ليلی سفيد بود که عاشق شد؟؟؟

چرا باور نمی کنيد که کلاغ هم عاشق بود...

و زير بار داستان های شما زير نور آفتاب سياه شد...

چرا... چرا؟؟؟


فَريـــ ـآد: شاعر افسانه محرابی, تصوير سازی, گالری سکوت
+ تاريخ یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۳ ساعت 2:2 نويسنده 3ilent