تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
ناردونه جان , نفس مامان ...

مادرت عجله دارد که هرچه زودتر ,

دانه به دانه ی انگشتهای کوچکت را

از ميان مشت هایت بيرون بکشی

و با زبانِ شيرينِ کودکانه ات ,

روزی هزاران بار اين اعداد را برايم زير و رو کنی ...


اما راستش را بخواهی عزيزکم ميترسم ...!

ميترسم از روزی که در ميان بازی هایِ کودکانه ات ,

اين اعداد باشند که بازیشان بگیرد

و نقشه ی فریب "تو" را بکشند ...

ميترسم از آن لحظه که دستهایت را

بر روی چشمهای تیله ای ات که ميگذاری

و از يک تا دَه شروع به شمردن می کنی ,

به دَه رسيده ديگر پيدا نکنی کسی را

که از چشمانت پنهان شده ...

دلبرکم میترسم که دانه به دانه ی بغض هایت را

به دستانت بگیری و چشمان نازت

مدام از لابلای انگشتانت سرک بکشند ,

تا که شاید گُمشده ات روزی مهمان چشمانت شوند ...


الهی که زبانم لال شود ناردونه جان

ولی بگذار کلام آخرم را هم بگویم ...

مادرت میترسد از آن روزی که

با چشمانی پر از بغض و دستانی پر از پوچ

در خيابانهای سيل گرفته به دنبال رد پایی غرق شوی ...

عروسکم حق بده که بترسم از حیله ی اين اعداد لعنتی ...

همان از یک تا به یک را برای مادر بشماری کافیست ... :)


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, مادرانه های سبز آبی, برسد به دست ناردونه
+ تاريخ جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ ساعت 21:21 نويسنده 3ilent