تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
سلام ناردونه جان ...

دختر ناز و قشنگم ...

مامانی ...؟؟؟

میگما کاش تو هیچوقت بزرگ نشی ...

همین قدر کوچولو بمونی ...

با همین دست و پاهای کوچیک و قشنگت ...

آخه ناردونه جون دنیای آدم بزرگا

یجورایی عجیب و غریبه ...

اونقدر عجیب و غریب که گاهی اوقات

سرت گیج میره و تالاپی میخوری زمین ...

همه چیز پر از دروغ ...

پر از تظاهر ...

دل هاشون یخ زده و همه

یه لبخند مسخره ی گرم تحویلت میدن ...

 

دخترم ...

آدمها خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنن

یا حتی بدون اینکه خودشون بخوان عوض میشن ...

یعنی مجبورن که عوض شن ...

همینجوری که راه زندگیتو گرفتی و داری پیش میری ...

به جایی میرسی که بهش میگن "بی تفاوتی" ...

این جایی که میگم حتما نباید جای خاصی باشه ،

یا به آدم خاصی برسی ...

نه ...

 

همینجور که سرت تو لاک خودته و

یواش یواش داری روزا رو میگذرونی ...

بدون اینکه خودت بفهمی ...

بدون اینکه حواست باشه ...

میبینی دیگه "هیچی" مهم نیست ...

دیگه "دلتنگی" برات نامفهومه ...

دیگه مثل قدیم دل به بودن آدمها

خوش نمی کنی ...

 

نمیدونم شایدم همه ی اینایی که گفتم مهمه

ولی چون بزرگ شدیم و

داریم ادای آدم بزرگها رو در میاریم ،

وانمود میکنیم که هیچی مهم نیست ...

 

عشق مامان ...

کاش یروز وقتی که روبروت نشستم و

ریز به ریز حرکاتتو نگاه می کنم ...

بعد عاشقانه لبخند می زنم و

آروم آروم تو چشمای قشنگت غرق میشم ...

کاش درست وقت بوسیدنت ...

زمان متوقف شه ...

و "تو" هیچوقت هیچوقت بزرگ نشی ...

 

اصلا بزرگ شی که چی بشه ...؟؟؟

دنیات پر از دروغ و دوز و کلک و

زرنگی باشه ...؟؟؟

یا باید زرنگی کنی ...

یا اینکه اگه ساده باشی احمق فرضت میکنن ...

دخترم دنیا با آدمهای ساده خوب تا نمی کنه ...

زرنگ نباشی و زرنگی نکنی ...

کلات پس معرکست ...

 

ناردونکم ...

جون مامانی ...

یعنی هیچ راهی نیست که "تو" یکی ...

هیچوقت هیچوقت بزرگ نشی ...؟؟؟ :(


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, مادرانه های سبز آبی, برسد به دست ناردونه
+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 20:20 نويسنده 3ilent