تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
اگر به گریه با صدای بلند عادت نداشتی اما روزی

با صدای بلند و از ته ِ ته ِ آن قلب ِ شکسته ات گریه کردی،

و هرچقدر بیشتر گریه میکردی بغضت سنگین تر می شد،

و از لابلای اشکهایت به دور و برت نگاه کردی و جز تنهایی

چیزی ندیدی، همان لحظه باید یاد بگیری که در زندگی ات

از هرچیزی که بگذری از دلت و حق ِ دلت نباید گذشت کنی ...

همان لحظه که اشک هایت تمام شد باید بیرحم شوی،

باید چشمان خیست را ببندی و بیرحمانه بر این سینه

چنگ بزنی و قلب شکسته ات را بیرون بکشی و رهایش کنی

درست مثل یک ماهی که آب را از او گرفته باشند

بگذاری بالا و پایین بپرد و تقلا کند و تو ...

نه دخترکم تو نباید دلت بسوزد، اینبار باید

با لبخند ِ مضحکی بنشینی و جان کندنش را تماشا کنی ...

و بعدش جای ِ خالی قلبت بر روی این سینه خیلی می سوزد

آنوقت با بیرحمی ِ تمام به جان ِ تمام ِ "دوستت دارم" ها،

بجان ِ تمام ِ دوست داشتن ها و کسانی که دوستشان داری می افتی.

سخت ترین قسمت ِ ماجرا آنجاست که پر از احساس باشی و

ادای آدمهای بی احساس را در بیاوری ولی تو نباید جا بزنی.

نباید وقتی چشمانش را به چشمانت دوخت بغض کنی ...

ناردونه ی مامان تو را به عشقی که خدا در دلمان گذاشته قسم

هرگز از دلت به آسانی نگذر مادر جان، هرگز ...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, مادرانه های سبز آبی, برسد به دست ناردونه
+ تاريخ یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 18:18 نويسنده 3ilent