تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
تنِ نازک و غم زده ام را در آغوش بگیر

نه از آتش غریزه هایمان که از تبِ دردهایی که

این تنِ بی پناه از روزگار کودکی کشید.

رد غم را بر شانه هایم ببین و بوسه بزن.

دستانم را تماشا کن و تنهایی اش را بچین

و بسپار به بادهای سرد پاییز.

شوره زار چشمانم را به لبهایت شیرین کن.

باشد که آرام گیرم...!


فَريـــ ـآد: نویسنده زهرا روشن, عنوان زهرا روشن
+ تاريخ چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 10:10 نويسنده 3ilent