|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
نه از آتش غریزه هایمان که از تبِ دردهایی که
این تنِ بی پناه از روزگار کودکی کشید.
رد غم را بر شانه هایم ببین و بوسه بزن.
دستانم را تماشا کن و تنهایی اش را بچین
و بسپار به بادهای سرد پاییز.
شوره زار چشمانم را به لبهایت شیرین کن.
باشد که آرام گیرم...!