|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
چند وقتيست که تنگِ بلوریِ ماهی هايم پُر است از خالـــــ ـــ ـی...
هر بار که بی توجه به دلِ نازک و شيشه ايش که کنج طاقچه نشسته از کنارش عبور ميکنم,
ناگهان چيزی شبيه يک فرياد بی صدا افسار نگاهم را به سمت خود ميکشاند...
خيره به او چشم ميدوزم...
ديگر نه صدای آب می آيد و نه از صدای خنده ی ماهی ها خبريست...
انگار با رفتن ماهی ها هم ديگر اين تُنگ مرداب شده است...
با بغضی سنگين مينشينم گوشه ای و مرور ميکنم خاطراتِ ماهیِ کوچکِ تُنگم را...
همدم من ماهی سرخ کوچکم بود...
ماهی گُلیِ کوچکم زير آب فرياد ميزد و من چه خوب ميفهميدم فريادهای بی صدايش را...
و از چشمان زيبايش هم قطره به قطره اشک های نامرئی اش احساس ميشد,
اما ديده نمی شدند چون که اشکهای نامرئی را فقط خدا ميبيند...
من و ماهی ساعتها در چشمان هم غرق ميشديم,
و هر کدام به زبانی که ديگری نميفهميد حرف ميزديم...
نه من حرف هايش را ميفهميدم و نه او حرف های مرا...
اما هر دو دلمان سبک ميشد...
ميشد حدس زد که ماهی کوچک تُنگم دلتَنگ چيست...!!!
ماهی کوچکم دلش برای آينه ی کنار تُنگ بلورش تَنگ شده بود...
و يا برای گلدانهایِ لبِ حوضِ هشت گوش خانه ی مادر بزرگ دلتَنگ بود...
شايد هم برای ماه که چند شبی مهمانِ تُنگ بلورينش و آبِ زلالِ حوضِ فيروزه ای بود...
اما ماهی کوچک نميدانست دلِ من برای کدام روزهايی که ديگر خاطره شد,
و کدام بودن هايی که ديگر نبود شد و کدام آمدن هايی که ديگر رفتن شدند تنگ است...
روزی از همين روزها ماهی قشنگم محکوم شد به رفتن...
آنوقت بود که بجای شيشه ی نازک تُنگ,
بين من و ماهی به اندازه ی تمام تنگ و ماهی های دنيا فاصله افتاد...
او ديگر اسير اين تنگ بلور نبود , آزاد شده بود...
اما آزادی که بوی مرگش به مشامم ميرسيد...
درست است که پولک های ماهی پُر بود از اسارت,
اما خوب ميدانستم که ماهی ها چهار ديواری کهنه شان را بيشتر دوست دارند...
ماهی رفت و تُنگ شيشه ايش هم هر روز و شب خاطراتش را مرور ميکرد و بی تاب تر ميشد...
نميدانم در اين ميان چه کسی بود که شکست دلِ تُنگِ بلورم را...
انگار تُنگ بلوری هم دلش برای بوسه زدن های ماهی و نگاه هايمان به هم تَنگ شده بود...
من هم قدری حباب شيشه ای و چند عددی اَنار خشکيده را ناخوانده مهمانش کردم,
که شايد مرحمی بر دل شکسته شکسته اش باشد...
اما نه انارها خنديدن بلد بودند و نه حباب های شيشه ای دلبری کردن آموخته بودند...
گاهی تُنگ بلوری را کنار پنجره ميگذارم تا آفتاب به تيله ها و انارها دلبری کردن بياموزد...
که شايد تُنگ بلورم باز هم عاشق شود اما انگار دل تُنگ ديگر طلسم شده بود...
يک طلسم بلورين...
آخر ميدانيد ماهی کوچک , عشقِ اولِ تُنگ بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ ماهیِ تُنگ دلش تَنگ است... شايد تُنگِ دلتنگ هم مانند من هر روز بر خاطرات مُرده اش با بغض فاتحه ای ميخواند
و در تاريکی و تنهايی اش اشک ميريزد...