تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
امشب تمام ستاره ها ميبارند...

دل تنگم ميخواهد در دريای ستاره ها باشم...

وقت غرق شدن دستانم را دراز کنم تا بگيری دستانم را...

درست يک مو مانده به گرفتن دستانت موجی بيايد و مرا به عقب بکشاند...

ميدانی که اين موج زدن ها مرا بيشتر تشنه ی دستانت ميکند...؟

دستانم را نميگيری تا بيشتر اشک شوم و ببارم ,

تا سياهی های دلم از چشمانم بيرون بريزد...

تا بيشتر نگاه کنی به چشمان پر از انتظار و التماسم...

ميدانی وقتی دستانم را پس ميزنی عاشق ترم ميکنی...؟

ميدانی اين پس زدن هايت تشنه ترم ميکند برای رسيدن به دستانت...

راستش دلم پُـــ ــ ـر از خاليستـــ ــ ـ ...

پُـــ ــ ـر است از حرف هايی که نتوانستم فراموششان کنم...

و خالـــ ــ ـی از دوست داشتن...

امشب چشمان خيسم بدجور بی قراری ميکنند...

اما دلِ به تناقض رسيده را به زيارتت فرستادم...

می شود نيم نگاهی هم به اين دل مُرده بيندازی...

آخر همانطور ساکت و آرام در انتظار دستی که بسويش دراز شود,

گوشه ای از صحن زير پا افتاده...

همانطور ساکت نگاهت ميکند و اشک ميشود تا اينکه خودت بيايی و دستانش را بگيری...

لااقل ميشود همين امشب را ضامن قلبـــ ــ ـم باشی...

در آغوشش بکشی , نوازش کنی , دستانش را بگيری...

تمام دردهايش را بشنوی و اشکهايش را بشماری...

می شود همين امشب از تمام حرف ها خالـــ ــ ـی ـَش کنی ,

و از همه ی دوست داشتن ها پُـــ ــ ـر...

همين امشب را ميشود دستان تنها و سرد و خالی ـَم را پس نزنی...

همين امشب را می شود برایِ اين رو سياه دعوت نامه ای بفرستی...

ميدانی که اين دل در هوای کوی "تـــ ــ ـو" دارد می ميرد...

ميشود بطلبی اين چشمان وحشی را , که کسی جز "تـــ ــ ـو" رام ـِشان نخواهد کرد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ ( نامه ای از دل من کنج ضريحت افتاد /  پاسخِ نامه ی خيس دلم باش آقا... )

+ حسرت انسان شدن به کنار , آهو بودن هم لياقت می خواهد ... /"مجتبی هاشم نيا"


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, ضامن آهو, گالری تصاوير
+ تاريخ یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 3:3 نويسنده 3ilent