|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
که درون آب ميزنم...
ماهی ها , جمع ميشوند...
شايـــ ــ ـد آن ها هم فهميده اند,
عمری , طعمه ی روزگار بوده ام...!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"تـــ ــ ـو" را يک دلِ سير نگاه کنم ,
يا غروبـــ ــ ـ آفتابـــ ــ ـ را ...؟
.
.
.
وقتی نيستی , هوای خونه دلتنگه ...
جای خالی حضورت , خيلی پُر رنگه ...
بی تو هيچی مثل سابق نيست ...
چيزی بين اين دقايق نيست ...
روزها سخت و شب ها سرده ...
دل از دوريت پُر درده ...
تو نباشی همه چی گُم ميشه ...
خونه با عطر تو آروم ميشه ...
زود بيا , تو اين هوا رو پس بزن ...
باز به خونه جون بده , نفس بزن ...
هم نشينی با گُل های قالی بود ...
.
.
.
ميترسم از وقتی که دلتنگ در ميان جمعيت دنبال چشمانت می گردم ,
آنها را گوشه ای خيس پيدا کنم ...
عزيزکم مگر نميدانی طاقت ديدن چشمهای خيست را ندارم ...؟