تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
در ميان شلوغی های دنيا و آدمکهايی که همه برای هم غريبه شدند...

تنها من ماندم و من...

من ماندم و احساسی بی حس...

من ماندم و آشناهايی که برايم غريبه اند...

من ماندم و غريبه های آشنا...

من ماندم و قاصدک های مُرده ام...

قاصدک های خيسی که حتی باد هم تلاشی برای زنده ماندنشان نکرد...

من ماندم و دشتی پُر از قاصدک که هرشب برايشان عزاداری ميکنم و اشک ميريزم...

همان قاصدک های بی زبانی را ميگويم,

که وقتی چشمانم را بدرقه ميکردم تا بالا بروند سقوطشان را ميديدم...

همان قاصدک ها که در کُنج پله هایِ حياط پشتی مان مدت ها چشم انتظار باد نشستند...

اما باد که نيامد هيچ...

چشمان خيس آسمان هم خيس و زمين گيرشان کرد...

آنقدر ماندند که در زير گامهای آدمکها لِه شدند...

گاهی هم پشت درهای بسته منتظر ميماندند که شايد دستی پيدا شود و

بار ديگر به آسمان پروازشان دهد...

اما تنها سهم قاصدک ها از باز شدن درها اين بود که هم نشينِ گل های قالی شوند...

تنها سهم آنها پَر پَر شدن بود...

گاهی هم گريه ها ميکردند که سبک شوند و رها , که شايد اوج بگيرند...

گاهی هم آرزو ميکردند که کاش پَرِ پرواز داشتند...

اما آنقدر چشم انتظار و دلتنگ ماندند تا بالاخره مُردند...

همه ی قاصدک های مُرده ام را در دشتی به جرم بی گناهی سنگسار کردم...

هر شب به صورت های کبود و تن های زخمی شان نگاه ميکردم و

برای بی گناهيشان اشک ميريختم...

اما امشب با همه ی شب ها فرق ميکند...

به گمانم امشب آخرين شبی ست

که چشم من و چشم قاصدک های بی جانم خيس باشد...

شايد امشب آخرين شبی باشد که تَنِ قاصدک هايم بوی اشک و خاک بدهند...

شايد امشب قاصدک هايم آسمانی شوند...

امشب شنيدم برای دشت قاصدک هايم خريدار پيدا شده...

يک نفری که نفر نيست , ميخواهد تمام قاصدک هايم را يک جا بخرد...

او ميداند که قاصدک هايم نه بال پريدن دارند و نه ياری دارند که تا مقصد هدايتشان کند...

ميداند که مدت هاست اينجا ديگر بادی نمی وزد وحتی باد هم با قاصدک هايم قهر کرده...

او همه چيز های چيز و ناچيز را ميداند...

امشب ميخواهد خودش از آن بالا بيايد و تک تک قاصدک هايم را با خود ببرد...

امشب ميخواهد قاصدک های منتطرم را با خود ببرد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ خريدار قاصدک هايم همان خريدار قلب های شکسته است...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, رنگ خُدا
+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 23:23 نويسنده 3ilent