|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
کوچکـــ ــ ـتر که بوديم ...
بزرگـــ ــ ـ شدنت , تنها آرزويم بود ...
و گرفتن دستانـــ ـَت تنها آرزوی هر شَبـــ ـَم ...
می خواستم بزرگـــ ــ ـ شوی تا هر چه زودتر بتوانم ,
قدمـــ ــ ـهايت را به رُخ تمام کوچه ها و خيابان هایِ بی رد پای اين شهر بکشم ...
.
.
.