|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
بزرگـــ ــ ـتر شديم ...
هر چه بزرگـــ ــ ـتر شديم , بيشتر به هم نزديکـــ ــ ـ ...
هم دستـــ ــ ـهايمان و هم قلبـــ ــ ـمان ...
باز هم بزرگـــ ـــ ـ و بزرگـــ ــ ـتر شديم ...
اما از يک جايی به بعد که کجايش را نمی دانم ...
ديگر بزرگـــ ــ ـتر شدن را نخواستم ...
از يک جايی به بعد , تنها بزرگـــ ــ ـ شدن "تـــ ــ ـو" را به تماشا نشستم ...
آنقدر در انتظار بزرگـــ ــ ـ شدنـــ ـَت نشستم ...
که خودم کوچک ماندم ...
عزيزکم راستش را بخواهی ميترسم از اين بيشتر بزرگ شويم ...
و به جای اتاقمان , قلبـــ ــ ـهايمان از هم فاصله بگيرد ...
بيا ديگر از اين بزرگ تر نشويم ...