|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
از اين کوچه عطر شعر عاشقانه می آيد ...
نوای ساز دخترکی از آن خانه می آيد ...
کنار اين ديوار سپيد و پرچين بلند ...
ندای خوش از صدای صادقانه می آيد ...
وای عود و چنگش می بردم به سوی خيال ...
خدای بخواهد ز يار گم شده ام نشانه می آيد ...
چو می رسم به يار سفر کرده در عالم خواب ...
ز شش جهتم ساغی و ساغر و پيمانه می آيد ...
چگونه ره بسپارم از اين خيال عزيز ...
که از لب چون شکرش هزار فسانه می آيد ...
مدام مست می سازد مشام رهگذرانش را ...
| قسم که از حياط خانه بوی گلخانه می آيد ... |
به روشنی نديده کس رخ چون گل عذارش را ...
ولی شنيده ام که مه صفت از افق شبانه می آيد ...
گرچه نهاده مُهر سکوت بر لب خويش ...
ولی ز قلمش ترنم و سرود و ترانه می آيد ...
مُرواريدی و جایِ "تـــ ــ ـو" ...
در چشمـــ ِ هيز مَردُمک ها نـ ـيست ...
حُباب هایِ نَترکيده ی اين بُغض ها ...
سراَنگشت اِحساس "تو" را می خواهند ...
ديدن روی تُرا باز هوس گشت مرا ...
خاطره وقت سحر بانگ جرس گشت مرا ...
دوريت باز مرا حلقه ی داری شده بود ...
که به ناگه خبرت راه نفس گشت مرا ...
از همان روز که "تو" رفتی و داغم دادی ...
طرح لبخند جهان نيز عَبس گشت مرا ...
تا که زنجير غمت بال و پرم را بربست ...
آسمان حَرمت ، سَقف قفس گشت مرا ...
| با وجودت دلم از ايل و قبيله ببريد ...
تا که رفتی به خدا بی همه کس گشت مرا ...|
لااقل بگذار بار ديگر چشمم روشن شود ...
به ديدار اين ريسه های خاموش ...
اگر حواس دستان دخترکی ,
پرت شد در پی آن رنگ ها ...
می شود حواس "تو" جمع باشد ...؟
اگر دستان شيطان دخترکی ,
رها شد در شلوغی اين بازار ...
می شود دستان "تو" محکم تر باشد ...؟