|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
صدای تو بود ...
که می لرزاند دل مرا ...
پاهایت می آیند و دلت می رود ...!
این چه رفتن و آن چه آمدنیست ...؟
یا بمان و یا ... / یا ندارد ... / باز هم بمان ...
در چشمان پدر ...
در خنده ی خواهر ...
و غیرت برادر ...
چیزی هست که
هیچ کجای دنیا نیست ...
ترسم تمام شهر دچارت شوند ...
از قابـــ ِ چشمان ِ "تـــ ــ ـو"
زيباتر می درخشد ...
دختر ناز و قشنگم ...
مامانی ...؟؟؟
میگما کاش تو هیچوقت بزرگ نشی ...
همین قدر کوچولو بمونی ...
با همین دست و پاهای کوچیک و قشنگت ...
آخه ناردونه جون دنیای آدم بزرگا
یجورایی عجیب و غریبه ...
اونقدر عجیب و غریب که گاهی اوقات
سرت گیج میره و تالاپی میخوری زمین ...
.
.
.
دختر قشنگم ...
امیدوارم که حال دلت خوب ِ خوب باشد ...
عزیزکم ...
یک روزهایی هستند که چیزی
کنج ِ گلوی آدمیزاد ، عجیب سنگینی می کند ...
روزهایی که چشمانت
دچار جزر و مد می شوند ...
و هر چه بیشتر حواس دلت را پرت می کنی ،
دریای چشمانت بیشتر بالا می آید ...
هرچقدر این دل ِ خالی شده ات را
کوک میزنی و جمع و جورش میکنی ،
تلافی تنگ بودنش را
از سر چشمانت در می آورد ...
.
.
.
از ميانش يک "تو" کَم شد ...