|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
من برم خونمون اسمم یادت میره ...؟؟؟
+ نه عزیزم تو که میری همش از تو و کارات میگم
تا وقتی بازم برگردی ...
+ راشین ...؟؟؟
تو بری خونتون اسمم یادت میره ...؟؟؟
- نه ناحرت میشم ، تو توو قلبمی ...
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی
چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو
بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی
آدم ها هم
مثل درخت ها بودند !
یک برف سنگین ،
همیشه بر شانه های آدم وجود داشت
و سنگینی اش ، تا بهار دیگر
حس می شد . . .
اسفند . . .
ماهیِ قرمز کوچکی ست
که فکر میکند
تُنگ ،
دریاست . . .