|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
با موهای ِ کمرکش و رها در باد ،
که نوای ِ خوش ِ دلتنگی ، ساز می کند ...
و عطر شب بوهای ِ حیاطش ، رهگذران را مست ...
خانه ای انتهای ِ کوچه ای باریک
که روی سپیدی ِ دیوارهایش در "سکوت" ،
نقشی از عشق پرواز می کند ...
و من نه با سودای چشم
که اینجا آمده ام تا با کلید ِ دلتنگی
بر تک درخت ِ لمیده بر دیوار ،
در قاب ِ یک قلب ِ کوچک بنویسم :
"منتظرت می مانم تا ابد"...
ولی از دور به من فکر بکن ,
این برای ِ من ِ تنها کافیست ...
اردی جهنمی که همیشه پُر از غم است
اینجا به اوج عشق و علاقه نمی رسی
اینجا حضور خاطره ها گیج و مبهم است
می ترسم از خودم به خودم طعنه میزنم
این طعنه ها برای رسیدن به تو کم است
هر لحظه مثل صاعقه در من نشسته ای
سیلی دست حادثه هامان چه محکم است
کاری به جز شکستن وزن غزل نبود
وقتی که زخم قافیه ات عین مرهم است
اردیبهشت گفتی و گفتم: نمی روم
آخر بهشت بی تو برایم جهنم است...