|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
با موهای ِ کمرکش و رها در باد ،
که نوای ِ خوش ِ دلتنگی ، ساز می کند ...
و عطر شب بوهای ِ حیاطش ، رهگذران را مست ...
خانه ای انتهای ِ کوچه ای باریک
که روی سپیدی ِ دیوارهایش در "سکوت" ،
نقشی از عشق پرواز می کند ...
و من نه با سودای چشم
که اینجا آمده ام تا با کلید ِ دلتنگی
بر تک درخت ِ لمیده بر دیوار ،
در قاب ِ یک قلب ِ کوچک بنویسم :
"منتظرت می مانم تا ابد"...