|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
بداند اين دخترک چقدر حرفـــ ــ ـ هایِ نگفتهــ در دهانش حبس اند ...
بداند چقدر نطفهــ هایِ خفهــ شده در گلويش دفن اند ...
بداند که چقدر دلتنگـــ ــ ـی در دلش روی هم تلنبار شده ...
مثلا کسی باشد که ...
بخواهد آغوشـــ ــ ـَش را ببخشد به آغوشِ دخترکی که ,
عطر بی آغوشیِ آغوشـــ ــ ـَش تمام شامه ها را کور کرده ...
بخواهد خودش پناهـــ ــ ـ ِ اين دستـــ ــ ـهای بی پناه و پُر از خالی شود ...
بخواهد خودش دانه به دانه ی اشکـــ ــ ـهایِ اين دخترک را دَخيل ببندد به ضريحـــ ــ ـَش ...
مثلا کسی باشد که ...
شبيه هيچـــ ــ ـکس نَـباشد ...
کسی که ضامن کلاغـــ ــ ـهایِ رو سياهــ هم شود ...
تا شايد اينبار اين کلاغـــ ــ ـ , کبوترِ ســـ ــ ـفيدی شود و
پَرهايش را باز کند بالای گُنبد طلا ...
که شايد اين کلاغ , پاک شود از تمام سياهـــ ــ ـی ها ...
پَر بِکِشد و برود به آسمانـــ ــ ـ ...