تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
صبح ها خواهرشو میرسوند دانشگاه

سرِ راه میومدن منم با چشمای خوابالو سوار میکردن

تولدم شده بود، پیام داد تبریک گفت، نمیشناختمش!

خودشو معرفی کرد و فکر میکرد دختر بچه ی ۵ سالم

میخواست گولم بزنه منو بکشونه بیرون همدیگه رو ببینیم :(

زن داشت لعنتی، ریزه میزه و کوچولو بود، نصفِ منم نبود.

هزار بار تاحالا خواهرش پیشِ من گریه و زاری کرده بود

از دستِ اخلاقِ سگیش! حتی نمیذاشت رژ لب بزنه :/

بعد پیشِ من دم از علاقه و روشعَنفکری میزد.

بهش گفتم از هردست بدی از همون دست میگیریا...

خوشت میاد زَن و خواهرت بیفتن دنبالِ این یکی اون یکی؟

اگه روشعَنفکر تشریف داری، واسه بقیه م روشعَنفکر باش.

گفت من نمیتونم جلوی علایقِ بقیه رو بگیرم، هرکسی میره

سمتِ چیزی که بهش علاقه داره. کاش میگفتم خفه شو...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, پچ پچ
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 11:11 نويسنده 3ilent