|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
سرِ راه میومدن منم با چشمای خوابالو سوار میکردن
تولدم شده بود، پیام داد تبریک گفت، نمیشناختمش!
خودشو معرفی کرد و فکر میکرد دختر بچه ی ۵ سالم
میخواست گولم بزنه منو بکشونه بیرون همدیگه رو ببینیم :(
زن داشت لعنتی، ریزه میزه و کوچولو بود، نصفِ منم نبود.
هزار بار تاحالا خواهرش پیشِ من گریه و زاری کرده بود
از دستِ اخلاقِ سگیش! حتی نمیذاشت رژ لب بزنه :/
بعد پیشِ من دم از علاقه و روشعَنفکری میزد.
بهش گفتم از هردست بدی از همون دست میگیریا...
خوشت میاد زَن و خواهرت بیفتن دنبالِ این یکی اون یکی؟
اگه روشعَنفکر تشریف داری، واسه بقیه م روشعَنفکر باش.
گفت من نمیتونم جلوی علایقِ بقیه رو بگیرم، هرکسی میره
سمتِ چیزی که بهش علاقه داره. کاش میگفتم خفه شو...