|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
هنوز بغض های کهنه , لابلای آجرهايش لانه ساخته اند ...
هنوز هم سر تا سر ديوارهایِ اين خانه پُر از چشم است ...
چشمانی که متعلق به خاطره هاييست که ...
هيچکدام به آغوش کشيدن دخترک ها را نياموخته اند ...
هنوز هم حالت تهوع دارم از باردار بودن اين اشکها ...
اين خانه نو شده اما ...
هنوز هم بوی گند خاطراتش خفه ام می کند ...
اين خانه نو شده اما ...
هنوز ديوارهای باغچه اش , سرد و خاکستری و سيمانی ست ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ دلـــ ِ آينه ها برای ديدنِ برقِ چشمانمان تنگ استـــ ... بخاطر دلـــ ِ "منـــ ــ ـ" نه , بخاطر دلـــ ِ آينه ها بمانـــ ...