تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
خوابیده بودم، خوابام تاریک بود.

چشمام هیچ جا رو نمیدید، همه جا صدا بود.

یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله روی همین تخت

نشسته بود و داشت گریه میکرد. منم موهای قهوه ایِ

بلندشو گرفته بودمو زار زار برای تنهایی هامون گریه میکردم :)


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, پچ پچ
+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 20:20 نويسنده 3ilent