|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
چشمام هیچ جا رو نمیدید، همه جا صدا بود.
یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله روی همین تخت
نشسته بود و داشت گریه میکرد. منم موهای قهوه ایِ
بلندشو گرفته بودمو زار زار برای تنهایی هامون گریه میکردم :)