|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
و هِی آگهی دادم اينجا و آنجا ...
و هر روز برای دِلـــ ـَم ,
مشتری آمـــ ـد و رفتـــ ــ ـ ...
و هِی اين و آن سَر سَری آمـــ ـد و رفتـــ ــ ـ ...
ولی هيـــ ــ ـچ کس واقعا ,
اتاق دِلـــ ـَم را تماشا نکرد ...
دِلـــ ـَم قفلـــ ــ ـ بود ,
کسی قفلـــ ــ ـ قلبـــ ــ ـ مرا وا نکرد ...
يکی گفت :
چرا اين اتاقـــ ــ ـ پُر از دود و آه است ...
يکی گفت : چه ديوار هايش ســـ ــ ـياه است !
يکی گفت : چرا نور اينجا کَمـــ ــ ـ است ...
و آن ديگری گفت :
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است !
و رفتـــ ـَند و بعدش دِلـــ ـَم ماند بــ ـی مشتری ...
و منـــ ــ ـ تازه آن وقت گفتم :
" خدايـــ ـا تـــ ــ ـو قلبـــ ــ ـ مـــ ـرا می خری ؟ "
و فردای آن روز , خـــ ــ ـدا آمد و توی قَلبـــ ـَم نشست ...
و در را به روی همه , پشت خود بست ...
و منـــ ــ ـ روی آن در نوشتم ...
ببخشيد ديگر برای شما جا نداريم ...
از اين پس به جز او ,
کسی را نداريم ...