|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
از همان ابتدا هم قرار بود (پَنجـــ 5 ــ ـ) تا باشند ...
ماهـــ ـی های کوچک تُنگ بلور را می گويم ...
خودم با عشق , دوتايشان را ميهمان خانه مان کردم ...
اما يک شبه شدند (پَنجـــ 5 ــ ـ) تا ...
همان روزهای اول بود که يکی ـِشان عمرش به قدر عمر تُنگ بلور هم کفاف نداد ...
همين هفته ی پيش بود ...
يکی ديگرشان را ديدم که به سمت راست روی آب لَم داده بود و
با يک چشمـــ ـَش به کف آب نگاه میکرد و
با چشم ديگر ـَش به غروبـــ ــ ـ آسمان خيره مانده بود ...
اولـــ ـَش گمان کردم که او هم مثل آن يکی دلـــ ـَش به ماندن نبوده ...
اما همين که می خواستم باور کنم رَفتنـــ ــ ـَش را ...
ديدم که تکان می خورد ...
حالش خوب بود اما راستش را بخواهيد , چشمانـــ ـَش خبر از رَفتنـــ ــ ـ می داد ...
چند ساعتی خوب بود اما ...
همين که آمدم ماهـــ ــ ـی های لُپ گُلی اَم را محکم به آغوشـــ ــ ـ بکشم ,
سپس با بوســـ ـه ای "شبـــ ــ ـ بخير" ـِشان بگويم و خوابـــ ـِشان کنم ...
ديدم که ماهـــ ــ ـی ناز و کوچکم باز هم روی آب لَم داده و همانطور خيره اَم مانده ...
و انگار اينبار نمی خواست دست از خيره شدنـــ ـَش بردارد ...
آن يکی ها هم مدام نزديکـــ ـَش می شدند و تکانـــ ـَش می دادند , اما تکان نمی خورد ...
خود ـَش را لوس کرده بود ...
آب تُنگ را عوض کردم تا بازهم , بی صدا رقيدنـــ ـَش را هزار بار بميرم و زنده شوم ...
اما ... ديگر تکان نمی خورد ... باور نکردم تکان نخوردنـــ ـَش را ...
باز هم آب تُنگـــ ـَش را عوض کردم ... چند بار هم عوض کردم ...
منتظر بودم که باز هم تکان بخورد و بازی اَش را تمام کند ...
اما نهـــ ــ ـ ... اينبار خيلی فرق داشت ...
ماهـــ ـی کوچک تُنگـــ ـَم خيلی سَبک شده بود ...
بی وزن و رها آمده بود روی آبـــ ــ ـ ...
و با آن چشمـــ ـان خاموشـــ ـَش , بی صِدا نگاهم می کرد ...
شايد خسته شده بود از اين همه مُعَلق ماندن ...
آمده بود روی آب لَم بدهد و اينبار به جای غروبـــ ــ ـ ,
به ســـ ــ ـتاره های اين آسمان بی ســـ ــ ـتاره نگاهی کند ...
و يا شايد می خواست در حوض سياه آسمان به ماهـــ ــ ـ زل بزند و
بی صدا غرق شود ...
هر چه که بود و هر چه که دلش می خواست ...
رَفتنـــ ــ ـ را خوب بلد نبود ...
نَه "منـــ ــ ـ" و نَه دل تَنگ اين تُنگ بلور ,
باور نکرديم رَفتنـــ ــ ـَش را ...