تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
چقدر خوشحال بود از اومدنمون از اینور میرفت اونور،

هیچ کَم و کسری نمیذاشت و کلی ذوق کرده بود.

کفشامونو آورد تو و گفت نگی رفتیم خونه ی داداش

کفشامونو بیرون گذاشت.

کبابِ شب و نون صبحِ زود و خواب تا لنگِ ظهر و املتِ سه نفره

پچ پچ های یواشکی و چشمک های دزدکی و شلوارِ کُردیِ من

هیچوقت فراموش نمیشه ...


فَريـــ ـآد: عاشقانه های صورتی, برادری که هميشه کم دارمش, تهران, سفرنامه
+ تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 12:12 نويسنده 3ilent