|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
هیچ کَم و کسری نمیذاشت و کلی ذوق کرده بود.
کفشامونو آورد تو و گفت نگی رفتیم خونه ی داداش
کفشامونو بیرون گذاشت.
کبابِ شب و نون صبحِ زود و خواب تا لنگِ ظهر و املتِ سه نفره
پچ پچ های یواشکی و چشمک های دزدکی و شلوارِ کُردیِ من
هیچوقت فراموش نمیشه ...