|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
و میرفت لابلای اَبرا و تو آسمونا گُم میشد ...
باهم و دست توی دستِ هم، عاشقانه قدم زدیم راهمونو.
به مرزِ زمین و آسمونش که رسیدیم، نشستیم و لذت بُردیم از
زندگی، از کنارِ هم بودنمون. انگار که روی یه تیکه اَبر نشسته بودیم
سوسویِ ستاره هارو نگاه میکردیم و رویِ لبهای هم ستاره میکاشتیم.
تک به تکِ نورِ جاده ی عشقمونو نگاه کردیم، آرزو کردیم، خندیدیم،
حرف زدیم، عاشقی کردیم، فوت کردیم و بوسیدیم...
انگار که زندگی کردن توی اون راه و مابینِ اون شمع ها
یجور دیگه بود، هرلحظه ترسِ تموم شدنشونو داشتی...
میترسیدی وقتی شمعات تموم شدن زندگی برگرده همون روال عادی.
انگار که وقتی رو اَبرها وایسادی و با شیطنت قُلاب میندازی
و سبدِ آرزوهاتو پُر از ستاره میکنی، یهو تنبیهِت کنن و از اون بالا
ولت کنن رو زمین. حالا ما دونه به دونه ی ستاره هارو قُلاب انداختیم
تا برسیم به دفترچه ی گُلدارِ کوچیکِ خاطراتمون ...
انگار دفترچه کوچولومون پشتِ یکی از این ستاره ها قایم شده بود.
باید دونه به دونه ی ستاره هارو برمیداشتیم تا پیداش کنیم!
پیداش کردیم، خوندیم، خندیدیم، مرورشون کردیم ...
قصه به آخر نرسیده بود خوابمون بُرد و خوابِ عشق دیدیم ...