تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
راهی که از خونمون شروع میشد و از پنجره میگذشت

و میرفت لابلای اَبرا و تو آسمونا گُم میشد ...

باهم و دست توی دستِ هم، عاشقانه قدم زدیم راهمونو.

به مرزِ زمین و آسمونش که رسیدیم، نشستیم و لذت بُردیم از

زندگی، از کنارِ هم بودنمون. انگار که روی یه تیکه اَبر نشسته بودیم

سوسویِ ستاره هارو نگاه میکردیم و رویِ لبهای هم ستاره میکاشتیم.

تک به تکِ نورِ جاده ی عشقمونو نگاه کردیم، آرزو کردیم، خندیدیم،

حرف زدیم، عاشقی کردیم، فوت کردیم و بوسیدیم...

انگار که زندگی کردن توی اون راه و مابینِ اون شمع ها

یجور دیگه بود، هرلحظه ترسِ تموم شدنشونو داشتی...

میترسیدی وقتی شمعات تموم شدن زندگی برگرده همون روال عادی.

انگار که وقتی رو اَبرها وایسادی و با شیطنت قُلاب میندازی

و سبدِ آرزوهاتو پُر از ستاره میکنی، یهو تنبیهِت کنن و از اون بالا

ولت کنن رو زمین. حالا ما دونه به دونه ی ستاره هارو قُلاب انداختیم

تا برسیم به دفترچه ی گُلدارِ کوچیکِ خاطراتمون ...

انگار دفترچه کوچولومون پشتِ یکی از این ستاره ها قایم شده بود.

باید دونه به دونه ی ستاره هارو برمیداشتیم تا پیداش کنیم!

پیداش کردیم، خوندیم، خندیدیم، مرورشون کردیم ...

قصه به آخر نرسیده بود خوابمون بُرد و خوابِ عشق دیدیم ...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, عاشقانه های صورتی, پچ پچ, ولنتاین
+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 21:21 نويسنده 3ilent