تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
(رو به روش نشسته بودم و گفتم:)

+ اگه راست میگی حالا بندازم گریه ...

(یکم با بغض نگام کرد ولی بغض نکردم.)

- یکی از همکارام دو سالِ ازدواج کردن

تصادف میکنه خانومش فوت میشه!

دو سالِ ازدواج کردن...

بعد مَرده میاد خونه، میره حموم، غُسل میکنه

تمیز و مرتب یه گلوله میزنه خودش و تموم.

بخدا منم بدونِ تو نمیتونم ...

+ بغض ... اَشک ...

- دیدی انداختمت گریه ...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, عاشقانه های صورتی, پچ پچ, کافه وصال
+ تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 19:19 نويسنده 3ilent