|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
نمیخواستم از صدای گریه هام بیدار شه
تنهاش گذاشتم و رفتم تو پذیرایی...
گریه میکردمو به خودش پیام میدادم
اومد رو سَرَم، دید که گریه میکنم
چند قدم رفت اونورتر و افتاد زمین ...
گریه میکردم و میگفتم بهم بگو که دروغ بود
زلزله میومد همینجا که افتادی یک قدم اونورتر
وایساده بودیم، زلزله مَردِ منو، کوهِ منو تکون نداد
چی تو رو انداخت زمین ...؟
خسته بود، تو خلسه میگفت: از هیچی نمیترسم ...
نه از سیل، نه از زلزله، نه آوار، از هیچی جز دوریت،
جز نبودنت ...