|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
چون میتونم با موهای صورتیم تویِ اتاقِ صورتیم
پرده ی صورتیِ گلدارمو کنار بزنم، پنجره رو باز کنم
و صبحو نفس بکشم ...
خوشبختم چون شاید من تنها کسی باشم که صبح
درست وقتی که به خدا سلام و صبح بخیر میدادم
تنها ستاره ی باقی مانده از شب رو دیدم و بهش لبخند زدم :)
خوشبختم چون نورپردازیِ آپارتمانی که دوسش دارم
تو قاب پنجرمونه و همینطور مدرسه ی دبیرستانم ...
خوشبختم چون میتونم تو هوای گرگ و میشِ صبح
لباسِ نارنجیِ رفتگرارو ببینم!
خوشبختم چون میتونم روی تختِ صورتیم دراز بکشم
و به سقفِ آبی آسمون نگاه کنم ...
خدایا شکرت که صبحو میبینم و لمس میکنم و نفس میکشم
خدای زیبایی ها، خدای رنگ ها خودت امروزمونو
زیباتر و رنگی تر از دیروز کن ...